تبليغاتX
نهان سرخ - سکوت
ادبیات سرخ

 

 

مادر بزرگ توی رویاهایش قایم شده است ، مثل سکوتِ متعفنی که دراطاق . انگار بویی از «گرسنگی» نبرده باشد . معده ام زق زق میکند . شبیه گاوی که میخواهد تمامِ کاهدانی را بخورد ، جلوی یخچال میایستم . داخل یخچال جز برفک های تلنبار شده ، چیزی نیست .

سرفه میکند . سرفه یعنی یک لیوان آب ولرم و یک مشت قرص .  برایش آب می برم . میگوید : « آب رویاهایم را میبرد » بیخود میخندم ! از مسیر هایی که فقط با یک نخ سیگار بشود طی کرد حرف میزند . و از پیرمردی که فقط چند سال از زمان اعتیادش  بزرگ تر بود ! صدایش پر از خِلط است ! قرص ها را دانه دانه قورت میدهد . چادرش را توی چانه اش جمع میکند . و میخوابد .

صدایِ زمخت جاروی رفتگر را میشنوم . پنجره را باز میکنم ، باد تمام اطاق را میگیرد . پنجره بهتر از خاطره های کپک زدۀ مادربزرگ است . هر بار که برایش آب میبرم از اخبار های خاکستری و بوی گند بنزین که هر روز گندتر میشود ، میگوید . همان چیزهایی که دیگر رفتگر هم میداند .

خانم آنجاست ، روی بالکن خانه اش . مخمل موهایش باد میخورد . بازارچه جای خوبی برای پاییدن « خانم » است . هرازگاهی دوراز نگاه شوهر سبیلویش لبخندی حواله اش میکنم . چقدر دلم میخواهد این «دوستت دارمِ» لعنتی  را بلند بلند برایش هجا کنم .

گرسنگی امان آدم را میبُرد . یخچال را دوباره می بینم . برفکها را مثل چند شب پیش میتراشم .

فین میکنم توی آستینم و تکه تکه قورتشان میدهم . پشتم میلرزد . بابا بزرگ میگفت « آدم گرسنه ناموسش را قورت میدهد » چقدر خوب است که من ناموس زیادی ندارم !

دلم میخواهد مادر بزرگ را از رویا هایش بیرون بکشم و برای بار چندم توضیح بدهم ، که اگر مرد سبیلو مرا هم جزو کارگرهایش ببرد ، فردا  غذای دلخواهش را درست میکنم . اما او دوست ندارد کسی ، رویاهایش را بدزدد . با اینکه مرد سبیلو هر روز به میدان می آید ولی من همیشه دستم از پایم درازتر است . شاید میداند که بالکن خانه اش را دید میزنم !

باید سراغ پیش نماز کوچه مان بروم . و بپرسم «پیرزنی که هم وزن خودش قرص میخورد ، یا  زنی که توی خوابم رخنه میکند ؟ » خدا کند پیش نمازمان را بوی بنزین نگرفته باشد !

تمام پایین شهر خاکستری می زند . نباید قبل از صدای اذان غروب خوابم ببرد .

میخواهم شکستن سکوت را سیر تماشا کنم . پنجره را می بندم . پنجره را باز می کنم . پنجره را می بندم . پنجره را باز می کنم . پنجره را می بندم .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 0:29  توسط آرشام آزاد  |