|
|
|
|
|
آدم وقتی بیکارِ ، می تونه از بالکن خونش آویزان بشه و سر بعضی ها تف بندازه . تفش که ته کشید ، ساعتش رو برداره و بره توی خیابان . به تمام عینک های پشت شیشه سلام بده و بدون اینکه به پارک بره و اَدای نقاش ها را در بیاره راهش رو به سمت مترو کج بکنه . یکی از آن کسانی را که منتظر قطار هستن به یکی دیگه تشبیه بکنه . بعد با حالتی که انگار چیزی را فهمیده بگه : « اُوه تو شبیه اونی هستی که اسکار گرفت و مجری رو دو بار بوسید . همون که رُوژِ آبیش رو روی صورت مجریِ مالید . » آدم وقتی بیکارِ، می تونه سیگارش رو آتش بزنه و فکر بکنه که توی یک زندانِ . به چاقویی که تا دسته توی شکم یارو زده فکر بکنه ( همون چاقو که قبلش پیاز و سیب زمینی پوست کنده ! ) . « توی زندان میشه پوست اندازی ماری رو سیاه وسفید تماشا کرد . » سیگارش که تمام شد بره توی تونل مترو و روی ریل قطار بنشینه . تمام عکسهایی که توی کیفش هست رو در بیاره و روی زمین بچینه . به چهره هاشون نگاه بکنه و برای هر کدوم یه شاخ بزاره ! *** اما با همۀ این حرف ها حالا ساعت نزدیک یکِ . هر آدم بیکاری میتونه دختر همسایه را نشون کرده باشه که از مدرسه برگشته و تا شب بیکارِ . نوشته شده در سال : 17/11/1382 سالی که بهترین دوست ِ بیکارم خود کشی کرد . بیکاری آدم ها را به چه کارهای احمقانه ای وا میدارد ، چه بسا که شجاعانه هم باشند ! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 1:15 توسط آرشام آزاد
|
|
||