|
|
|
|
|
درست یادم نیست ، شاید پارسال . قدم میزدند . بار چندم بود که میدیدمشان . میخواستم بالا بیارم ، برگشتم خانه . تمام شب را ازحقوق زنان میگفت . چیزهایی که قبلاً سرش نمیشد . یارو کار خودش را کرده بود . حرفی برای گفتن نداشتم ، خوابیدیم . صبح زودتر از سگهای خیابان بیدار شدیم . همه چیز را خط خطی میدیدم . پله های دادگاه ،آدمها ، پوشه ها ، نگاههایی که به دیوار روبرو میخ شده بود . حتا چشمهای پف کردۀ مردی که حکم را میخواند . هر کاغذی که روی میز پرت میشد را تند امضا میکردم . دیگر از بوی گند اطاق ، مسواک ، تخت ، لباسهای زیر .... حتا خاطره هایم کلافه بودم . یک تکه کاغذ برداشتم و همه چیز را بنامش کردم . تنها راه خلاص شدن ازدردی بود که تا مویرگهایم رسیده بود . *** درست یادمِ ، یک ماه قبل . دوباره ازدواج کردم . با زنی که لهجۀ بدی دارد ، غذا نمی پزد ، حتا بلد نیست درست روی تخت بخوابد . اما همخانۀ خوبی است . زنم همیشه لبخند میزند ، لبخند . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 1:14 توسط آرشام آزاد
|
|
||