تبليغاتX
نهان سرخ - فقط لبخند
ادبیات سرخ

درست یادم نیست ، شاید پارسال . قدم میزدند . بار چندم بود که میدیدمشان . میخواستم  بالا بیارم ، برگشتم خانه . تمام شب را ازحقوق زنان میگفت . چیزهایی که قبلاً سرش نمیشد . یارو کار خودش را کرده بود . حرفی برای گفتن نداشتم ، خوابیدیم .

صبح زودتر از سگهای خیابان بیدار شدیم . همه چیز را خط خطی میدیدم . پله های دادگاه ،آدمها ، پوشه ها ، نگاههایی که به دیوار روبرو میخ شده بود . حتا چشمهای پف کردۀ مردی که حکم را میخواند . هر کاغذی که روی میز پرت میشد را تند امضا میکردم . دیگر از بوی گند اطاق ، مسواک ، تخت ، لباسهای زیر .... حتا خاطره هایم کلافه بودم . یک تکه کاغذ برداشتم و همه چیز را بنامش کردم .

تنها راه خلاص شدن ازدردی بود که تا مویرگهایم رسیده بود .

***

درست یادمِ ، یک ماه قبل . دوباره ازدواج کردم . با زنی که لهجۀ بدی دارد ، غذا نمی پزد ، حتا بلد نیست درست روی تخت  بخوابد . اما همخانۀ خوبی است . زنم  همیشه لبخند میزند ، لبخند .                                                             

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 1:14  توسط آرشام آزاد  |