تبليغاتX
نهان سرخ - کات
ادبیات سرخ

آخر های فیلم ِ . میره کنار پنجره می ایسته . داره حرف میزنه . گوشم را آب گرفته . مجبورم بیام کنارش بایستم تا حرفاش را بشنوم . داره از آلمانی ها میگه ، از نیچه . از این که هیچ کدوم از غزل های من شبیه غزل های اونها نیست ! میپرم توی حرفش . دیگه از لبهای گوشت آلودش که موقع حرف زدن برق میزنن بدم می آد . میگم آلمانی ها غزل نمیگن . چون بعضی وقتها توی شعرهاشان تغزل هست که نمیشه ...... تو هیچی حالیت نیست ! چرا هر بار که می خوام خودم را بهت بفهمانم باید ازت عذر خواهی کنم ؟ میگه تو خلاء زندگیم نیستی . تو حتا نمی تونی هیکل قناس ات را پنج مایل راه ببری ، چه برسه که بخوای با من بدوی . به درد من نمی خوری ! تو حتا  بازیگر خوبی هم نیستی . تو فقط شبیه آلپاچینویی ، همین ! پنجره را باز می کنه . بدون اینکه چیزی بگه یا به دوربین نگاه بکنه می پره بیرون . حالِ اینکه از طبقه سی و هفتم آویزان بشم و پخش شدنش روی زمین را ببینم ندارم . یکی داد میزنه کات !

قرار نبود فیلم با مردن اون تمام بشه . سناریو را دستکاری شده بود . ما باید از آینده مان حرف می زدیم . اما واقعاً چه فایده ای داشت . اون همیشه از حرف زدن طفره می رفت . حتا وقتی که بیرون از نقش هامان بودیم . از پوست چربش می گفت ، از پیراهن دم درازی که تنش بود ، از جنگ افزار های روسی یا جدول هایی که هیچ کدوم را تا آخر حل نکرده بود !

 چراغهای سالن روشن شدن و نوشته ها از پرده بالا می کشن . جمعیت با زور از در کوچک سالن خارج می شن . یکی از پشت سرم میگه تقصیر تو بود که خودش را کشت آقای آلپاچینو ! بعد به بغل دستی اش که چشم های گشادی داره از پارتی های اون می گه .

میگم کاش توی یکی از پارتی هاش من را هم دعوت میکرد !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 1:1  توسط آرشام آزاد  |