تبليغاتX
نهان سرخ - شب است
ادبیات سرخ

شب است

آسمان پهن می شود روی هم . دراز می کشم روی زمین . مادر لالائی می خواند . خدا دستش را دراز می کند که زمین را تکان بدهد ! روان پزشک آرام بخش تجویز می کند . پدر دارد پیر می شود . مادر بزرگ هنوز هم زنده است که قصۀ جوانی هایش را تعریف کند .

......................

بیدارم ! دیازپام که دردی را دوا نمی کند . خدا خوابش می آید . مادر لالایی دیگری بلد نیست . پدر اصلاً حوصلۀ این چیز ها را ندارد . مادر بزرگ اصلاً نمی فهمد که داستان باید تعلیق داشته باشد . بیدارم !

.....................

آدم چه بخواهد چه نخواهد صبح می شود .

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 7:29  توسط آرشام آزاد  |