|
|
|
|
|
شب است آسمان پهن می شود روی هم . دراز می کشم روی زمین . مادر لالائی می خواند . خدا دستش را دراز می کند که زمین را تکان بدهد ! روان پزشک آرام بخش تجویز می کند . پدر دارد پیر می شود . مادر بزرگ هنوز هم زنده است که قصۀ جوانی هایش را تعریف کند . ...................... بیدارم ! دیازپام که دردی را دوا نمی کند . خدا خوابش می آید . مادر لالایی دیگری بلد نیست . پدر اصلاً حوصلۀ این چیز ها را ندارد . مادر بزرگ اصلاً نمی فهمد که داستان باید تعلیق داشته باشد . بیدارم ! ..................... آدم چه بخواهد چه نخواهد صبح می شود . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 7:29 توسط آرشام آزاد
|
|
||