تبليغاتX
نهان سرخ - تف
ادبیات سرخ

تف

 

از توی آینه میبینیش که روی صندلی نشسته وخاک چادرش را می گیره . چند تا سبزی از سوراخ های زنبیلش بیرون زده .  نُسخه اش را گذاشته روی زنبیل و منتظر تا رَهی کارش را با موهات  تمام کنه . کارش که تمام میشه پیش بند را از گردنت باز میکنه . نسخه را از روی زنبیل بر میداره  و بقیۀ پولت را میده . تا کوچه تون به این فکر میکنی که تا عصر باید چند تا سر بزنه تا پول دواهای زنش در بیاد . بچه ها توی کوچه ان . کنار هم می نشینید و هر کدوم یه تُف روی زمین می اندازید مدام به تُف ها نگاه میکنی و دماغت را بالا می کشی . همون طوری که موهای یقه ات را می گیری میگی« دیروز مقشهامو توی لق ولوق اتوبوس نوشتم . اونقدری بد خط شده بودکه کلی یه پایی ته کلاس واسادم » چیزی نمی گن . پیرزن را می بینی که بدون در زدن می ره توی خانه تان . دیروز همین وقت ها بود که لِک و لِک اومده بود  و ننشسته از زن آقا رهی میگفت « زنیکه انگاری  از دماغ افتاده پایین . همین روزاس که مچش رو بگیرم . همین الان  دیدمش که یارو رو می آورد تو خونش » وقتی حرف می زد چروک صورتش بیشتر می شد . مادرت چیزی نمی گفت . لیفش را می بافت و بعضی وقت ها نگاهش می کرد . از توی اطاقت می دیدیش و منتظر بودی تا از دزدیدن پولاش چیزی بگه . صبح که توی نانوائی دیدیش یاد آنروز افتادی که داشت چُغلیت را به مادرت می کرد . چند نفری تا نوبتش مونده بود . برگشتی کوچه تان و دور و برت را نگاه کردی . کسی نبود . از دیوار خانه اش بالا کشیدی . رفتی توی اطاقش و صندلی چوبی اش را شکستی . یکدسته پول از زیر تشکش پیدا کردی و تا از نانوائی برگرده و به قضیه پی ببره توی اطاقت بودی . اسکناس ها را زیر کتاب هات قایم کردی . کارت که تمام شد رفتی پیش بچه ها ، ته کوچه نشستید و هر کدوم یک تُف روی زمین انداختید و گوشه ای نشستید . تُفت زود تر از بقیه بخار شد . پاکت سیگار را از توی جورابت در آوردی و  به هر کدوم چهار نخ دادی . پاکت را که بر می داشتی بابات توی حمام بود . اونقدری نکشید تا دستۀ کلید هاش را ازجیبش برداری و جاش بزاری . توی کمدش اونقدری پاکت سیگار بود که نتونه بویی ببره . از اون بیشتر از  پیرزن بدت می آد . هر وقت که پولاش ته میکشه و سیم و سنجاق دستش میگیره به هر بهانۀ الکی کتک می خوری . دو روز قبل که دیر رسیدی مدرسه ، بردت جلوی صف و چهار تا کف دستت خوابوند . بعد طوری که همه بشنوند گفت « این پسرِ منه ، دو تا برای دیر اومدن ، دو تا هم برای شکستن شیشۀ توالت زدمش» اونقدری ازش خورده بودی که چیزی نگی . دست هات را به عرض باز کردی و تا زنگ آخر مدام انگشت هات را جویدی . زنگ که خورد یک بغل سنگ برداشتی و تمام سوراخ های توالت را پر کردی . بعد رفتی  پشت مدرسه و روی دیوار نوشتی  «  آقای ناظم بافور می کشد » ....

یکی به پشتت می زنه . نگاهت روی زمین  پَرچ میشه . از تُفت خبری نیست . دماغت را بالا می کشی و دستت را توی جورابت می بری . پاکت سیگار نیست .

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:51  توسط آرشام آزاد  |