|
|
|
|
|
بازم من بُردم شنبه : سلام ! چیزی نمیگه . : من ......... می خوام با شما ازدواج بکنم ! نگاهت میکنه . آنقدر طولانی که قطار پر میشه و حرکت میکنه . : من هر روز ساعت 7 میام اینجا و نگاهتون میکنم .. آخه بدجوری عاشق شدم ! مرد جوانی از کنارتان رد میشه و با چترش محکم به پشتت میزنه . چیزی نمیگی تا مرد جوان با دستهای درازش دور بشه . دوباره به چشمهای آبیش خیره میشوی و همان هایی را که قبلاً گفته بودی تکرار میکنی . مثل بچه یی شدی که معلم اجازۀ توالت رفتن را بهت نمیده. میگه بریم سینما ! توی تاریکی سینما آنقدر با گوشۀ چشمهات نگاهش میکنی که گردنت درد میگیره . اون به پردۀ سینما خیره شده و بعضی وقتها سر زانوهاش را می خارانه . آخرهای فیلم بازیگر مرد کادوی بزرگی را به بازیگر زن میده . زن کادو را باز میکنه و از توش یک قورباغۀ زنگوله دار بیرون میزنه . اون به هیجان می آد و به پشتت می کوبه . همان طوری که میخنده میگه فردا روز تولدمِ .. برام کادو می خری ؟ : من هیچوقت عاشق نبودم ، تو چی !؟ : من دارم از روز تولدم حرف میزنم ! : اون یارو ، همونی که دستهاش بلندن ، داره از پشت چترش نگات میکنه ، دیدیش ؟ : آره ، چقدر چشمهاش آبی ان ... باید برم ! یکشنبه : هر چی ته جیبم بود کندم تا اینو برات بخرم . کادو را از دستت می قاپه و مثل فیلمی که با هم دیده بودید بازش میکنه . مردی که دستهای بلندی داره روبروی اون نشسته و سعی میکنه که سر زانوهاش را به پاهای اون بماله . اون با قورباغۀ زنگوله داری که براش خریدی ور میره و زانوهاش را تکان میده . مرد را میبینی که هر چند ثانیه یکبار پلک راستش را با سرعت باز و بسته می کنه . یکریز نیش اش بازه . چانه ات را به گوشش می چسبانی و میگی میبینیش . مردیکه خجالت نمی کشه ، هم سن همون بازیگرس که توی فیلم بود ، یکریز داره نگات میکنه . اون بدون اینکه به مرد نگاه بکنه میگه آره میدونم ، دستهاش حسابی بلندن ! اصلاً با چشمهاش جور نمی آد ! دوشنبه : مردیکۀ داهاتی ! خودت را توی آینه دیدی ، اندازۀ روژ من نمی ارزی ، اصلاً بیا مال تو ، هدیۀ خداحافظی مون باشه ! روژ را داخل جیبت میکنه و پشت سرت می ایسته . احساس میکنی که داره با کسی حرف میزنه . صدای شرشر باران اجازۀ شنیدن حرفهاش را بهت نمیده . قبل از آن که برگردی و پشت سرت را ببینی میگه قول میدم هر وقت قورباغه ات را دیدم یادت بیفتم . بقیه اش را تو بگو ! حرفش را ناتمام میگذاره و دور میشه . دیگه صدای زنگولۀ قورباغه اش را نمی شنوی . پشت سرت را نگاه می کنی . مردی که دستهای بلندی داره چترش را روی سرت میگیره و میگه بازم من بردم ! : برو تا شک نکرده !!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 18:27 توسط آرشام آزاد
|
|
||