تبليغاتX
نهان سرخ

نهان سرخ

ادبیات سرخ

حرف های دکتر بدجوری آدم را فکری می کند !

 

تقدیم به خواهرم  : ویدا

http://www.girl-vida.blogfa.com/

 

    یک دانه قرص صورتی و یک نصفۀ سفید را می گذارم روی زبانش . آب را می دهم دست راستش . دستم را می برم بالا ، ادا در می آورم . می گویم بخور ، می خندد ! لیوان را بالا می برد . آب شره میکند روی بلوزش . قرص ها می چسبند به زبانش . گره روسری ام را باز می کنم ، می گذارم گلویم را ببیند . آب دهانم را قورت می دهم . استخوان حنجره بالا پایین می رود . سرم را می آورم پایین ، می خندد ، قرص ها را قورت می دهد . تقریباً لیوان نصف شد . دوباره ادا در می آورم . می گویم : بخور ، می خندد . آب دوباره از سمت راست لبش شره می کند پایین . لیوان را می گیرم ، می گذارم روی میز کوچک کنار تختش  دست هایم را می چسبانم به هم ، می گذارم روی گوشم . سر خم میکنم ، میگویم : بخواب . می خندد . بعد دراز میکشد ، چشم هایش را محکم می فشارد به هم . دست می کنم توی موهایش ، چشم هایش را باز می کند . موهایش را چنگ می زنم . می گویم : ببند ، می خندد . زل میزند به نقاشی های کج و ماوج روی دیوار ، با آنهمه رنگ که ریخته رویشان . دستم را می کشم بیرون .

آرام قلمو را از لای انگشتان کوتاهش بیرون می آورم . می ایستم مقابل آینۀ کنار نقاشی ها . خم می شوم شیر پاککن را می ریزم روی دستمال سفید آرایش . می کشم روی لبها و گونه هایم . و آرام می کوبم روی در . لحظه ای میگذرد . کلید زبانه را عقب می کشد . در باز می شود . زن می پرد توی بغلم . دست می اندازد دور گردنم ، ماچم می کند . می گوید : قربانت بروم . مرد خودش را می کشد جلو . سر می کشد توی اطاق . می گوید : خدایا شکرت ، آرام خوابیده . خودم را جمع می کنم می کشم بیرون . زن می گوید : قربانت بروم .

جفتشان مورد دارند . اگر بایستم کنار مرد تا آرنجم بیشتر بالا نمی آید . چشم هایش خیلی ریزند . زن بلند تر است . و بازو هایش قدرت زیادی دارد . همیشه بوی عرق و الکل می دهد . روسری سفید زشت ترش هم می کند . خوشبختانه شبیه هیچ کدامشان نیست . اما هر کس این دو تا را کنار هم ببیند می فهمد که حتماً بلایی سر بچه شان می آید .

 ... می گوید : باید خیلی زرنگ باشم ، می گوید : نباید کسی بویی ببرد . می خندم ...

 برایم آژانس می گیرند . زل می زنم توی چشم های راننده ، توی آینۀ بالای سرش که شبیه چشم های ... است . می خندم . شبیه ... می خندد . اسکناس های توی کیفم را چهار بار می شمارم .

 ... می گوید : بزرگ شده ام . می گوید : خیلی خوب می فهمم . می دانم دارد خرم می کند . اجازه می دهم فکر کند خر شده ام ! ... می گوید : خیلی دوستم دارد . می خندد و دستش را حلقه می کند دور کمرم ، مرا می کشد سمت خودش ، دهانش بدجور بو می دهد . و من اجازه می دهم فکر کند خر شده ام !  

« ... با آن که 2 تای تو سن دارد فقط 75 سانت رشد کرده ، با این حال از همه بهتر می فهمد » این را دکترش می گوید ، همان که گفت یک دانه قرص صورتی و یک نصفۀ سفید ، قبل از خواب بگذارم روی زبانش .

 ... می رود سراغ بساطش ، دود پخش می شود توی اطاق . می روم سراغ کیفم . اسکناسها را یکبار دیگر می شمارم ، ... نمی داند تشویقی گرفته ام. بعد نقاشی های مچاله ی ... را می آورم بیرون دست می کشم روی نقاشی ها ، کمی صاف می شود « این نقاشی ها با آن هم رنگ که ریخته رویشان ، کلی حرف با آدم دارند »  این را هم دکترش می گوید  . همان که گفت یک دانه قرص ...

حرفهای دکتر بدجوری آدم را فکری می کند . نقاشی ها را می چسبانم به لبهایم ، دکتر گفته .. خیلی مرا دوست دارد ، نوار اعصابش ریتمیک تر شده، ضربان قلبش آرام شده ، دیگر صورتش را چنگ نمیزند، موهایش را نمی کند ،خط نمی کشد روی در و دیوار، کابوس نمی بیند. جیغ هم نمی کشد. ... که حرف نمی زد دکتر همه ی این ها را از توی نقاشی هایش می کشد بیرون . چشمک هم می زند . این دانه ی آخر را فقط من می دانم .

مادر ... با آن روسری سفیدش می گوید دنیا را می ریزد زیر پاهایم اگر من و  ...

می دانم دارد اغفالم می کند . نمی داند خودم یکدانه دارم . همه می خواهند یک دختر شهرستانی را خر کنند . نقاشی ها را می گذارم لای قرآن ، قرآن را می بوسم می گذارم روی طاقچه .

... می گوید بزرگ شده ام می گوید : خیلی خوب می فهمم . می گوید : زنم شدی خنگ خدا بودی ، هیچ چیز نمی فهمیدی . ... دارد آب می شود . هر روز کوچکتر می شود .  تقریباً  دیگر  هیچ  چیز نمی فهمد . میتوانم بی اجازه کلی کار انجام بدهم . اسکناسها را یکبار دیگر می شمارم . روی یکی از اسکناس ها یادگاری نوشته اند . دو تا قلب هم کشیده اند روی یکی نوشته اند R روی دیگری نوشته اند X . یاد قیافه ی ... می افتم یاد حرفهای دکتر، ... حرف های دکتر بدجوری آدم را فکری می کند .  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 1:44  توسط آرشام آزاد  | 

سکوت

 

 

مادر بزرگ توی رویاهایش قایم شده است ، مثل سکوتِ متعفنی که دراطاق . انگار بویی از «گرسنگی» نبرده باشد . معده ام زق زق میکند . شبیه گاوی که میخواهد تمامِ کاهدانی را بخورد ، جلوی یخچال میایستم . داخل یخچال جز برفک های تلنبار شده ، چیزی نیست .

سرفه میکند . سرفه یعنی یک لیوان آب ولرم و یک مشت قرص .  برایش آب می برم . میگوید : « آب رویاهایم را میبرد » بیخود میخندم ! از مسیر هایی که فقط با یک نخ سیگار بشود طی کرد حرف میزند . و از پیرمردی که فقط چند سال از زمان اعتیادش  بزرگ تر بود ! صدایش پر از خِلط است ! قرص ها را دانه دانه قورت میدهد . چادرش را توی چانه اش جمع میکند . و میخوابد .

صدایِ زمخت جاروی رفتگر را میشنوم . پنجره را باز میکنم ، باد تمام اطاق را میگیرد . پنجره بهتر از خاطره های کپک زدۀ مادربزرگ است . هر بار که برایش آب میبرم از اخبار های خاکستری و بوی گند بنزین که هر روز گندتر میشود ، میگوید . همان چیزهایی که دیگر رفتگر هم میداند .

خانم آنجاست ، روی بالکن خانه اش . مخمل موهایش باد میخورد . بازارچه جای خوبی برای پاییدن « خانم » است . هرازگاهی دوراز نگاه شوهر سبیلویش لبخندی حواله اش میکنم . چقدر دلم میخواهد این «دوستت دارمِ» لعنتی  را بلند بلند برایش هجا کنم .

گرسنگی امان آدم را میبُرد . یخچال را دوباره می بینم . برفکها را مثل چند شب پیش میتراشم .

فین میکنم توی آستینم و تکه تکه قورتشان میدهم . پشتم میلرزد . بابا بزرگ میگفت « آدم گرسنه ناموسش را قورت میدهد » چقدر خوب است که من ناموس زیادی ندارم !

دلم میخواهد مادر بزرگ را از رویا هایش بیرون بکشم و برای بار چندم توضیح بدهم ، که اگر مرد سبیلو مرا هم جزو کارگرهایش ببرد ، فردا  غذای دلخواهش را درست میکنم . اما او دوست ندارد کسی ، رویاهایش را بدزدد . با اینکه مرد سبیلو هر روز به میدان می آید ولی من همیشه دستم از پایم درازتر است . شاید میداند که بالکن خانه اش را دید میزنم !

باید سراغ پیش نماز کوچه مان بروم . و بپرسم «پیرزنی که هم وزن خودش قرص میخورد ، یا  زنی که توی خوابم رخنه میکند ؟ » خدا کند پیش نمازمان را بوی بنزین نگرفته باشد !

تمام پایین شهر خاکستری می زند . نباید قبل از صدای اذان غروب خوابم ببرد .

میخواهم شکستن سکوت را سیر تماشا کنم . پنجره را می بندم . پنجره را باز می کنم . پنجره را می بندم . پنجره را باز می کنم . پنجره را می بندم .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 0:29  توسط آرشام آزاد  | 

ناب ها کمک !

اگه میدونید این شعر از کیه به من هم بگین .

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوگنامۀ ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته اند

بلکه به یمن آمدنت جان گرفته اند

گفتی غزل بگو غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانی ام

با رفتنت به خاک سیه می نشانی ام

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد

بر چشم باغ فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است

معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشقبازی است

اصلآً کدام احمق از این عشق راضی است

این عشق نیست فاجعۀ قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق

این ها چقدر فاصله دارند با رفیق

منرا به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریا کار زنده اند

این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد می کشد و کور می شود

یوسف همیشه وصلۀ ناجور می شود

این جا نقاب شیر به کفتار می زنند

منصور را هراوینه بر دار می زنند

این جا کسی برای کسی کس نمی شود

حتا عقاب درخور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرگ به جز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

ما می رویم چون دلمان جای دیگر است

ما می رویم هر که بماند مُخیر است

ما می رویم گر چه ز الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش

در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما می رویم مقصدمان نا مشخص است

هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما می رویم ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیریست رفته اند امیران قافله

ما مانده ایم و قافله پیران قافله

این جا باب من و پای لنگ نیست

باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

بر درب آفتاب پی باج می رویم

ما هم بدون باد به معراج می رویم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 2:32  توسط آرشام آزاد  | 

... بیکارِ ...

                                                                     

   

 

آدم وقتی بیکارِ ، می تونه از بالکن خونش آویزان بشه و سر بعضی ها  تف بندازه . تفش که ته کشید ، ساعتش رو برداره و بره توی خیابان . به تمام عینک های پشت شیشه سلام بده و بدون اینکه به پارک بره و اَدای نقاش ها را در بیاره راهش رو به سمت مترو کج بکنه . یکی از آن کسانی را که منتظر قطار هستن به یکی دیگه تشبیه بکنه . بعد با حالتی که انگار چیزی را فهمیده بگه : « اُوه تو شبیه اونی هستی که اسکار گرفت و مجری رو دو بار بوسید . همون که رُوژِ آبیش رو روی صورت مجریِ مالید . »

آدم وقتی بیکارِ، می تونه سیگارش رو آتش بزنه و فکر بکنه که توی یک زندانِ . به چاقویی که تا دسته توی شکم یارو زده فکر بکنه ( همون چاقو که قبلش پیاز و سیب زمینی پوست کنده ! ) . « توی زندان میشه پوست اندازی ماری رو سیاه وسفید تماشا کرد . » سیگارش که تمام شد بره توی تونل مترو و روی ریل قطار بنشینه . تمام عکسهایی که  توی کیفش هست رو در بیاره و روی زمین بچینه . به چهره هاشون  نگاه بکنه  و برای هر کدوم یه شاخ بزاره !

***

اما با همۀ این حرف ها حالا ساعت نزدیک یکِ . هر آدم بیکاری میتونه دختر همسایه را نشون کرده باشه که از مدرسه برگشته و تا شب بیکارِ .

 

نوشته شده در سال : 17/11/1382

سالی که بهترین دوست ِ بیکارم خود کشی کرد . بیکاری آدم ها را به چه کارهای احمقانه ای وا میدارد ، چه بسا که شجاعانه هم باشند !

                                                                     

                                                                     

 

                                                                  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 1:15  توسط آرشام آزاد  | 

فقط لبخند

درست یادم نیست ، شاید پارسال . قدم میزدند . بار چندم بود که میدیدمشان . میخواستم  بالا بیارم ، برگشتم خانه . تمام شب را ازحقوق زنان میگفت . چیزهایی که قبلاً سرش نمیشد . یارو کار خودش را کرده بود . حرفی برای گفتن نداشتم ، خوابیدیم .

صبح زودتر از سگهای خیابان بیدار شدیم . همه چیز را خط خطی میدیدم . پله های دادگاه ،آدمها ، پوشه ها ، نگاههایی که به دیوار روبرو میخ شده بود . حتا چشمهای پف کردۀ مردی که حکم را میخواند . هر کاغذی که روی میز پرت میشد را تند امضا میکردم . دیگر از بوی گند اطاق ، مسواک ، تخت ، لباسهای زیر .... حتا خاطره هایم کلافه بودم . یک تکه کاغذ برداشتم و همه چیز را بنامش کردم .

تنها راه خلاص شدن ازدردی بود که تا مویرگهایم رسیده بود .

***

درست یادمِ ، یک ماه قبل . دوباره ازدواج کردم . با زنی که لهجۀ بدی دارد ، غذا نمی پزد ، حتا بلد نیست درست روی تخت  بخوابد . اما همخانۀ خوبی است . زنم  همیشه لبخند میزند ، لبخند .                                                             

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 1:14  توسط آرشام آزاد  | 

دیشب خواب بدی دیدم

 

        :  دیشب خوابِ بدی دیدم . غریب هم بود . روی صورتش خال می کوبید . حافظ هم اونجا بود . داشت می سوخت . تعبیرش چیه ؟

  ننم میگه : از وقتی که پات به خونۀ غریب باز شده افیونی شدی .  عین بختک افتاده روی زندگیم . مرده شور خودش و اون حافظش رو ببرن . دادم برات دعا نوشته . هر چی که باشه این یه کار رو خوب بلده . دعا را توی سرکه می کنه و روی چشم هام می ماله . چشم هام می سوزن . بهانه می کنم و میزنم بیرون . میرم خونۀ غریب . میگه : دعایی برات نوشتم که سر و سامونت میده . سر عقل میاردت . وقتشه که بچسبی به زندگیت .

 همۀ بچه ها ازش می ترسن . اما من میرم کنارش می نشینم . غریب با من جورِ . میخواد دعا نوشتن را یادم بده . خوابم را براش تعریف میکنم . میگه همۀ خوابها که تعبیر ندارن . باید حواست جمع باشه تا ببینی با کدوم یکی از اتفاق هایی که برات می افته جور در می آد ، همون تعبیرش . حالا بیا حافظ بخونیم . چند تایی از شعرهاش را برام میخونه . میگم : کار دارم ..  باید برم .

میرم روی پشت بام . دختر نایب به پشت توی حیاط خوابیده . میگن مرض گرفته . دکترش گفته هر روز زیر آفتاب دراز بکشه تا گرما بره توی جلدش . غریب می گفت چند روز پیش رفته بوده خونش . داشتن حافظ می خوندن که دختر نایب گرمش میشه و ژاکتش را در می آره . نایب می آد میبینه . دخترش را می اندازه توی طویله و میزنه قلم پای غریب را میشکونه . غریب براش دعا نوشته . میگفت چیزی نوشتم که همین امروز فردا جفت پاهاش از کار بیفتن .

ننم گفته برم کمکش . میرم کنار رودخانه . زنها به صف نشستن و ورور میکن .

_   میگن توی طویله که بوده غریب میرفته پیشش .

_   بندۀ خدا فقط براش حافظ میخونده .

_   توی طویله ! خدا میدونه که اون تو همه کار میشه کرد غیر از حافظ خوندن .

میگم : هر کی حافظ بخونه دروغ نمیگه !

_  من که حافظ مافظ سرم نمیشه . اصلاً از کجا معلوم که خودش هم توی طویله ها کتک نخورده باشه ؟!

همه می خندن . میگم : آدم تا دروغ نگه نمیتونه توی شماها وول بخوره . حقتونه که همه تون رو چلاغ کنه . ننم دعوام میکنه . دلم برای حافظ میسوزه . نمی دونم اون هم بلد بوده دعا بنویسه یا نه . زنبیل لباس ها را از ننم میگیرم و میبرمش روی پشت بام . دختر نایب من را  می بینه . ژاکتش را در آورده.  میگه : شنیدم خواب دیدی . میگم  : آره .. تو هم بودی ، داشتی با غریب توی طویله می رقصیدی ! گریه اش می گیره . ننم صدام میکنه . میگه : شورش را در آوردم . میگم  : حالا که خوب فکر میکنم تو هم توی خوابم بودی . داشتی با یه نفر می رفتی توی قبرستان !

میریم خونۀ غریب . ننم به پاش می افته تا خوابم را تعبیر کنه . غریب براش لای کتاب  باز میکنه . تعبیر خوابم را یواش توی گوشش میگه . لُپ های ننم گل میندازن . بر میگردیم خانه . ننم میگه : غریب خوابت را دیده . با حافظ بودی ! قسم ات می داده که دختر نایب را بگیری . میگیریش ؟ اگه اون را بگیری خیال من هم راحت ترِ . لااقل یکی هست که وقتی مُردم پیش مردم به موهاش چنگ بندازه . میگم  :  خودت میگفتی که اون با غریب توی طویله جفتک می انداخته .  میگه : استغفرا...  .

میرم توی کوچه . دختر نایب را می بینم که از خانه غریب می آد بیرون . همان طوری که از کنارم رد میشه میگه : شنیدم غریب از ننت خواستگاری کرده . به ننت بگو روز عروسیش خوب نیست بوی طویله بده !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 1:2  توسط آرشام آزاد  | 

کات

آخر های فیلم ِ . میره کنار پنجره می ایسته . داره حرف میزنه . گوشم را آب گرفته . مجبورم بیام کنارش بایستم تا حرفاش را بشنوم . داره از آلمانی ها میگه ، از نیچه . از این که هیچ کدوم از غزل های من شبیه غزل های اونها نیست ! میپرم توی حرفش . دیگه از لبهای گوشت آلودش که موقع حرف زدن برق میزنن بدم می آد . میگم آلمانی ها غزل نمیگن . چون بعضی وقتها توی شعرهاشان تغزل هست که نمیشه ...... تو هیچی حالیت نیست ! چرا هر بار که می خوام خودم را بهت بفهمانم باید ازت عذر خواهی کنم ؟ میگه تو خلاء زندگیم نیستی . تو حتا نمی تونی هیکل قناس ات را پنج مایل راه ببری ، چه برسه که بخوای با من بدوی . به درد من نمی خوری ! تو حتا  بازیگر خوبی هم نیستی . تو فقط شبیه آلپاچینویی ، همین ! پنجره را باز می کنه . بدون اینکه چیزی بگه یا به دوربین نگاه بکنه می پره بیرون . حالِ اینکه از طبقه سی و هفتم آویزان بشم و پخش شدنش روی زمین را ببینم ندارم . یکی داد میزنه کات !

قرار نبود فیلم با مردن اون تمام بشه . سناریو را دستکاری شده بود . ما باید از آینده مان حرف می زدیم . اما واقعاً چه فایده ای داشت . اون همیشه از حرف زدن طفره می رفت . حتا وقتی که بیرون از نقش هامان بودیم . از پوست چربش می گفت ، از پیراهن دم درازی که تنش بود ، از جنگ افزار های روسی یا جدول هایی که هیچ کدوم را تا آخر حل نکرده بود !

 چراغهای سالن روشن شدن و نوشته ها از پرده بالا می کشن . جمعیت با زور از در کوچک سالن خارج می شن . یکی از پشت سرم میگه تقصیر تو بود که خودش را کشت آقای آلپاچینو ! بعد به بغل دستی اش که چشم های گشادی داره از پارتی های اون می گه .

میگم کاش توی یکی از پارتی هاش من را هم دعوت میکرد !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 1:1  توسط آرشام آزاد  | 

بچه های خیابان

تیتر:

          « هزینۀ شبهای  اعتکاف  گران شده  »

................................................

التماس نامه :

به ما

« بچه های خیابان »

رحم کنید !

 

           امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء

امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء

امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء

امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء

امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء

امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء

امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء

امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء

امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء

امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء

امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء

امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء

امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء

امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء

امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء

امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء

امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء

امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء

امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء

امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء

امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء

امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء

امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء

امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء امضاء

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 7:33  توسط آرشام آزاد  | 

شب است

شب است

آسمان پهن می شود روی هم . دراز می کشم روی زمین . مادر لالائی می خواند . خدا دستش را دراز می کند که زمین را تکان بدهد ! روان پزشک آرام بخش تجویز می کند . پدر دارد پیر می شود . مادر بزرگ هنوز هم زنده است که قصۀ جوانی هایش را تعریف کند .

......................

بیدارم ! دیازپام که دردی را دوا نمی کند . خدا خوابش می آید . مادر لالایی دیگری بلد نیست . پدر اصلاً حوصلۀ این چیز ها را ندارد . مادر بزرگ اصلاً نمی فهمد که داستان باید تعلیق داشته باشد . بیدارم !

.....................

آدم چه بخواهد چه نخواهد صبح می شود .

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 7:29  توسط آرشام آزاد  | 

تف

تف

 

از توی آینه میبینیش که روی صندلی نشسته وخاک چادرش را می گیره . چند تا سبزی از سوراخ های زنبیلش بیرون زده .  نُسخه اش را گذاشته روی زنبیل و منتظر تا رَهی کارش را با موهات  تمام کنه . کارش که تمام میشه پیش بند را از گردنت باز میکنه . نسخه را از روی زنبیل بر میداره  و بقیۀ پولت را میده . تا کوچه تون به این فکر میکنی که تا عصر باید چند تا سر بزنه تا پول دواهای زنش در بیاد . بچه ها توی کوچه ان . کنار هم می نشینید و هر کدوم یه تُف روی زمین می اندازید مدام به تُف ها نگاه میکنی و دماغت را بالا می کشی . همون طوری که موهای یقه ات را می گیری میگی« دیروز مقشهامو توی لق ولوق اتوبوس نوشتم . اونقدری بد خط شده بودکه کلی یه پایی ته کلاس واسادم » چیزی نمی گن . پیرزن را می بینی که بدون در زدن می ره توی خانه تان . دیروز همین وقت ها بود که لِک و لِک اومده بود  و ننشسته از زن آقا رهی میگفت « زنیکه انگاری  از دماغ افتاده پایین . همین روزاس که مچش رو بگیرم . همین الان  دیدمش که یارو رو می آورد تو خونش » وقتی حرف می زد چروک صورتش بیشتر می شد . مادرت چیزی نمی گفت . لیفش را می بافت و بعضی وقت ها نگاهش می کرد . از توی اطاقت می دیدیش و منتظر بودی تا از دزدیدن پولاش چیزی بگه . صبح که توی نانوائی دیدیش یاد آنروز افتادی که داشت چُغلیت را به مادرت می کرد . چند نفری تا نوبتش مونده بود . برگشتی کوچه تان و دور و برت را نگاه کردی . کسی نبود . از دیوار خانه اش بالا کشیدی . رفتی توی اطاقش و صندلی چوبی اش را شکستی . یکدسته پول از زیر تشکش پیدا کردی و تا از نانوائی برگرده و به قضیه پی ببره توی اطاقت بودی . اسکناس ها را زیر کتاب هات قایم کردی . کارت که تمام شد رفتی پیش بچه ها ، ته کوچه نشستید و هر کدوم یک تُف روی زمین انداختید و گوشه ای نشستید . تُفت زود تر از بقیه بخار شد . پاکت سیگار را از توی جورابت در آوردی و  به هر کدوم چهار نخ دادی . پاکت را که بر می داشتی بابات توی حمام بود . اونقدری نکشید تا دستۀ کلید هاش را ازجیبش برداری و جاش بزاری . توی کمدش اونقدری پاکت سیگار بود که نتونه بویی ببره . از اون بیشتر از  پیرزن بدت می آد . هر وقت که پولاش ته میکشه و سیم و سنجاق دستش میگیره به هر بهانۀ الکی کتک می خوری . دو روز قبل که دیر رسیدی مدرسه ، بردت جلوی صف و چهار تا کف دستت خوابوند . بعد طوری که همه بشنوند گفت « این پسرِ منه ، دو تا برای دیر اومدن ، دو تا هم برای شکستن شیشۀ توالت زدمش» اونقدری ازش خورده بودی که چیزی نگی . دست هات را به عرض باز کردی و تا زنگ آخر مدام انگشت هات را جویدی . زنگ که خورد یک بغل سنگ برداشتی و تمام سوراخ های توالت را پر کردی . بعد رفتی  پشت مدرسه و روی دیوار نوشتی  «  آقای ناظم بافور می کشد » ....

یکی به پشتت می زنه . نگاهت روی زمین  پَرچ میشه . از تُفت خبری نیست . دماغت را بالا می کشی و دستت را توی جورابت می بری . پاکت سیگار نیست .

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:51  توسط آرشام آزاد  | 

بازم من بردم

بازم من بُردم

 

شنبه

 

      : سلام !           چیزی نمیگه .

      : من ......... می خوام با شما ازدواج بکنم !       نگاهت میکنه .  آنقدر طولانی که قطار پر میشه و حرکت میکنه .

      : من هر روز ساعت 7 میام اینجا و نگاهتون میکنم .. آخه بدجوری عاشق شدم ! مرد جوانی از کنارتان رد میشه و با چترش محکم به پشتت میزنه . چیزی نمیگی تا مرد  جوان با دستهای درازش دور بشه .  دوباره به چشمهای آبیش خیره میشوی و همان هایی را که قبلاً گفته بودی تکرار میکنی . مثل بچه یی شدی که معلم اجازۀ توالت رفتن را بهت نمیده. میگه بریم سینما !

توی تاریکی سینما آنقدر با گوشۀ چشمهات نگاهش میکنی که گردنت درد میگیره . اون به پردۀ سینما خیره شده و بعضی وقتها سر زانوهاش را می خارانه . آخرهای فیلم بازیگر مرد کادوی بزرگی را به بازیگر زن  میده  . زن کادو را باز میکنه و از توش یک قورباغۀ زنگوله دار بیرون میزنه . اون به هیجان می آد و به پشتت می کوبه .  همان طوری که میخنده میگه  فردا روز تولدمِ .. برام کادو می خری ؟

      : من هیچوقت عاشق نبودم ، تو چی !؟

      : من دارم از روز تولدم حرف میزنم !

      : اون یارو ، همونی که دستهاش بلندن ، داره از پشت چترش نگات میکنه ،  دیدیش ؟  

      : آره ، چقدر چشمهاش آبی ان ... باید برم !  

 

یکشنبه

 

       : هر چی ته جیبم بود کندم تا اینو برات بخرم .  کادو را از دستت می قاپه و مثل فیلمی که با هم دیده بودید بازش میکنه . مردی که دستهای بلندی داره روبروی اون نشسته و سعی میکنه که سر زانوهاش را به پاهای اون بماله . اون با قورباغۀ زنگوله داری که براش خریدی ور میره و زانوهاش را تکان میده . مرد  را میبینی که  هر چند ثانیه یکبار پلک راستش را با سرعت باز و بسته می کنه . یکریز نیش اش بازه . چانه ات را به گوشش می چسبانی و میگی  میبینیش .  مردیکه خجالت نمی کشه ،  هم سن همون بازیگرس که توی فیلم بود  ، یکریز داره نگات میکنه  .

اون بدون اینکه به مرد نگاه بکنه  میگه آره میدونم ، دستهاش حسابی بلندن ! اصلاً با چشمهاش جور نمی آد !

 

دوشنبه

       : مردیکۀ داهاتی ! خودت را توی آینه دیدی ، اندازۀ روژ من نمی ارزی ، اصلاً بیا مال تو ، هدیۀ خداحافظی مون باشه !

 روژ را داخل جیبت میکنه و پشت سرت می ایسته . احساس میکنی که داره با کسی حرف میزنه . صدای شرشر باران اجازۀ شنیدن حرفهاش را بهت نمیده . قبل از آن که برگردی و پشت سرت را ببینی میگه قول میدم هر وقت قورباغه ات را دیدم یادت بیفتم .  بقیه اش را تو بگو !  حرفش را ناتمام میگذاره و دور میشه . دیگه صدای زنگولۀ قورباغه اش را نمی شنوی . پشت سرت را نگاه می کنی . مردی که دستهای بلندی داره چترش را روی سرت میگیره و میگه بازم من بردم !

       :  برو تا شک نکرده !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 18:27  توسط آرشام آزاد  | 

پدر

            

آنجا

          در حریم عصرانۀ چند شنبه ها

          به قبرهای هم ردیفش آب می زند

          و مرده های قاب شده

          از خلال مظلومیت عکس هاشان

          به سینه بندی که اتفاقی بیرون است

          خیره می شوند                                                         

                                                           

اینجا

         مردی که بوی لبهای زنی را دارد

         از شب های ممتد اسارت پدر می گوید  

                                                             

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 0:5  توسط آرشام آزاد  |